شعر

میراث آدم

میراث ادم
این شعر نیز از سروده‌های سال‌های بیست‌سالگی من است؛ روزگاری که هنوز هبوط آدم و گناه نخستین را سرچشمهٔ رنج انسان می‌دانستم. برخلاف شعر "گناه نخستین"، اینجا روایت هبوط با طنزی تلخ و خودانتقادانه در هم می‌آمیزد؛ گویی شاعر، سرنوشت خویش را امتداد همان سرگذشت آدم می‌بیند و با زبانی کنایه‌آمیز از نسبت میان اختیار، تقدیر و رنج سخن می‌گوید.


خدا وقتی که آدم را نوشته
به خط شکلهای عامیانه

برای روز میلاد نخستین
به دستش هدیه ای داد از میانه

بهشت عدن و باغ سبز طوبی
تفرجگاه آدم جاودانه

ولی حق‌ناشناس آدم در آن دم
طلب می‌کرد میلش سیب و دانه

فزون‌خواهی برایش آتشی شد
که از کف داد در دم آشیانه

سفر کرد از دیار جاودانان
به حکمی بی‌بدیل و عادلانه

ز خاک آدم به اصل خویش آمد
که دون را جمع خوبان نیست خانه

و من طفل همان حق‌ناشناسم
که دارم از نیای خود نشانه

خدا وقتی که خاکم را سرشته
به رسم خواهش مرد یگانه

به دست من هم آن دم هدیه ای داد
کمی مثل خیار و هندوانه

که طعم بخت من مثل خیار است
و شکل زندگی هم گردوانه

ز اقبال گس من مایه کردند
برای دست تقدیرم بهانه

شدم بازیچه چوگان هستی
به گوی زندگی، چوب زمانه

اگر خدایان نیز پس از آفرینش جهان پدید آمده‌اند، پس چه کسی جهان را آفرید؟

ریگ‌ودا، ماندالای دهم، سرود ۱۲۹