این شعر یادگار بیستسالگی من است؛ روزگاری که هنوز رنج جهان را میراث هبوط و گناه نخستین میدانستم و در جستوجوی پاسخی برای چرایی درد و رنج آدمی بودم. این شعر، روایتی شاعرانه از ذهنی است که میکوشید نسبت میان انسان، بهشت و رنج را معنا کند.
دوصد نفرین بجان آدمی که
مرا از خانه خود دربهدر کرد
به جنت مسکن و ماوای من بود
فسون مادر از دستم بهدر کرد
گمانم سرخی آتش ندیده
که سیب سرخی او را خونجگر کرد
میان باغی از هر نعمتی پر
پدر را حرص گندم شعلهور کرد
به قعر دوزخش یارب نهان دار
که پاکی را نخست او پردهدر کرد
و گر روزی به جنت بازگردد
گرفتم، سیب و گندم را هدر کرد!
و یا شاید مرادش درد من بود
که از این خاک بیسامان گذر کرد
مرا از سایهسار طوبی آورد
گداری شاخه های بیثمر کرد
هزاران سال تاوانش گرفتند
گناهی را که یک روزی پدر کرد
خدا بر آدمی دشنام داده است!
به روی خاک عمری را که سر کرد...