در اپیزود قبل دیدیم که از نگاه میرچا الیاده، انسان دینی در هر مکانی زندگی نمیکند. او برای سکونت، فقط به یک سرپناه نیاز ندارد؛ بلکه به فضایی نیاز دارد که از آشوب جدا شده باشد، با امر قدسی پیوند داشته باشد و بتواند جهان او را معنا ببخشد.
اما الیاده در بخش پنجم از فصل نخست کتاب «امر قدسی و امر نامقدس» یک گام جلوتر میرود و به پرسشی اساسیتر میپردازد: اگر چنین فضای معناداری وجود دارد، مرکز آن کجاست؟
اینجاست که به یکی از مهمترین مفاهیم کتاب میرسیم؛ مفهومی که شاید در نگاه اول ساده به نظر برسد، اما بخش بزرگی از اندیشهٔ الیاده بر آن استوار است: «مرکز جهان».
مرکز جهان؛ نقطهای فراتر از جغرافیا
الیاده بحث را با مثالی از قوم کواکیوتل آغاز میکند. در یکی از آیینهای این قوم، نوآموز پس از ورود به خانهٔ آیینی اعلام میکند:
من در مرکز جهانم.
این جمله برای ما ممکن است عجیب به نظر برسد. مگر میشود کسی ادعا کند در مرکز جهان ایستاده است؟
اما اگر آن را فقط ادعایی جغرافیایی بدانیم، اصل ماجرا را از دست میدهیم. از نگاه انسان دینی، مرکز جهان نقطهای روی نقشه نیست؛ مرکز جایی است که جهان از آن معنا پیدا میکند، ارتباط میان انسان و امر قدسی در آن برقرار میشود و زندگی کیفیتی متفاوت مییابد.
در اپیزود قبل گفتیم هر بار امر قدسی در مکانی آشکار میشود، آن مکان از فضای عادی جدا میشود و هویتی تازه پیدا میکند. الیاده اکنون نکتهٔ مهمتری را مطرح میکند: هر تجلی امر قدسی فقط مکانی مقدس به وجود نمیآورد، بلکه راهی برای ارتباط میان جهانهای مختلف نیز میگشاید.
به بیان دیگر، آن مکان به نقطهای تبدیل میشود که سه سطح هستی در آن به هم میرسند:
- زمین؛
- آسمان؛
- و جهان زیرین.
در بسیاری از سنتهای دینی، این ارتباط با تصویر ستون، کوه، درخت یا حتی نردبان نشان داده میشود؛ نمادهایی که زمین را به آسمان پیوند میدهند و جهان را پیرامون خود سامان میبخشند.
axis mundi؛ محور جهان
الیاده برای این الگوی نمادین از اصطلاح لاتین axis mundi استفاده میکند؛ یعنی «محور جهان».
این محور در فرهنگهای مختلف شکلهای متفاوتی دارد. گاهی کوهی مقدس است، گاهی درختی عظیم، گاهی ستونی آیینی و گاهی نردبانی که انسان یا خدایان از آن بالا و پایین میروند.
ظاهر این نمادها با یکدیگر تفاوت دارد، اما همگی معنایی مشترک را بیان میکنند: جایی وجود دارد که از آنجا ارتباط میان زمین و آسمان ممکن میشود و درست به همین دلیل، همان نقطه «مرکز جهان» به شمار میآید.
وقتی الیاده از مرکز سخن میگوید، منظورش مرکز هندسی جهان نیست. او نمیخواهد بگوید مردمان باستان تصور میکردند دقیقاً در وسط کرهٔ زمین زندگی میکنند. «مرکز» در اینجا مفهومی دینی و وجودی است؛ نقطهای که زندگی انسان از آن جهت میگیرد، جهان برای او معنا پیدا میکند و ارتباط با امر قدسی امکانپذیر میشود.
اگر همهٔ این تصویرها را کنار هم بگذاریم، الگویی مشترک آشکار میشود: هر بار که مکانی مقدس میشود، یکنواختی فضای عادی شکسته میشود، راهی برای ارتباط با امر قدسی گشوده میشود و این ارتباط با نمادهایی مانند کوه، ستون، درخت یا نردبان به تصویر درمیآید.
در نهایت، همهٔ این نمادها به یک ایده اشاره میکنند: جهان برای انسان دینی همیشه حول یک مرکز شکل میگیرد.
تا اینجا دیدیم که انسان دینی با تقدیس یک مکان، از دل آشوب جهانی قابل سکونت میآفریند. اکنون الیاده نشان میدهد این جهان تازه زمانی کامل میشود که مرکز داشته باشد؛ نقطهای که آن را به امر قدسی پیوند دهد و به زندگی انسان جهت ببخشد.
کوه کیهانی؛ نزدیکترین نقطه به آسمان
برای ملموستر شدن ایدهٔ مرکز جهان، الیاده به سراغ یکی از کهنترین نمادهای دینی میرود: کوه کیهانی.
دلیل انتخاب این نماد چندان دور از ذهن نیست. کوه از دل زمین سر برمیآورد و هرچه بالاتر میرود، به آسمان نزدیکتر میشود. برای انسان باستان، قلهٔ کوه فقط بلندترین نقطهٔ طبیعت نبود؛ جایی بود که فاصلهٔ میان زمین و آسمان کمتر میشد.
به همین دلیل، در فرهنگهای گوناگون، کوه مقدس معمولاً در مرکز جهان قرار میگیرد. الیاده برای این الگو نمونههای فراوانی از تمدنهای مختلف میآورد؛ از هند و ایران گرفته تا بینالنهرین و فلسطین. پشت همهٔ این نمونهها یک ایدهٔ مشترک قرار دارد: کوه، محل پیوند زمین و آسمان است.
برای ما، نمونهٔ ایرانی این میان جذابتر است. الیاده از هَرابِرِزَیتی یاد میکند؛ کوه اسطورهای سنت ایرانی که بعدها با البرز اسطورهای پیوند پیدا کرد.
این کوه فقط عارضهای طبیعی نیست. در تخیل دینی، محور جهان است؛ جایی که ارتباط میان زمین و آسمان برقرار میشود. هنگامی که چنین کوهی در مرکز جهان قرار میگیرد، سرزمینی که پیرامون آن گسترده شده نیز دیگر سرزمینی عادی نیست. آن سرزمین به «جهان ما» تبدیل میشود؛ جهانی که انسان در آن احساس امنیت میکند، زندگیاش معنا پیدا میکند و حضور امر قدسی را تجربه میکند.
همین منطق را میتوان در سنتهای دیگر نیز دید. الیاده نشان میدهد هر فرهنگ به شیوهٔ خود، سرزمین مقدسش را نزدیکترین نقطه به آسمان میدانسته است. هدف او این نیست که ثابت کند کدام روایت درستتر است؛ میخواهد نشان دهد در پس این روایتهای گوناگون، تجربهای مشترک نهفته است: این احساس که جهان ما همان جایی است که آسمان و زمین به هم نزدیک میشوند.
معبد بهمثابه imago mundi
از همینجا الیاده به مفهوم دیگری میرسد که بارها در ادامهٔ کتاب با آن روبهرو خواهیم شد: معبد.
معبد فقط ساختمانی برای عبادت نیست. در بسیاری از سنتهای دینی، معبد تصویری کوچک از جهان است؛ چیزی که الیاده از آن با تعبیر لاتینی imago mundi یاد میکند؛ یعنی «تصویر جهان».
به همین دلیل، معبد معمولاً در مرکز قرار میگیرد. هم به آسمان راه دارد، هم بر زمین استوار است و در بسیاری از روایتهای اسطورهای، بنیاد آن تا جهان زیرین امتداد پیدا میکند. در نتیجه، معبد همان کاری را انجام میدهد که کوه کیهانی انجام میداد: سه سطح هستی را به هم پیوند میدهد.
شاید به همین دلیل است که در بسیاری از تمدنهای باستانی، ساختن معبد فقط ساختن یک بنا نبود؛ بلکه بازآفرینی جهان به شمار میرفت.
یکی از روشنترین نمونههایی که الیاده به آن اشاره میکند، زیگوراتهای بینالنهرین است. این بناهای پلکانی فقط ساختمانهایی مرتفع نبودند. هر طبقه، مرحلهای از صعود به سوی آسمان را تداعی میکرد و بالا رفتن از آن، حرکتی نمادین از جهان انسان به سوی قلمرو امر قدسی بود.
اما آنچه اهمیت دارد خود بنا نیست، بلکه معنایی است که حمل میکند. زیگورات، معبد و کوه مقدس همگی یک پیام را منتقل میکنند: جهان برای انسان دینی از مرکزی آغاز میشود که او را به واقعیتی فراتر از زندگی روزمره پیوند میدهد.
الیاده سپس این تصویر را یک گام دیگر پیش میبرد و نشان میدهد چرا بسیاری از معبدها و شهرهای مقدس نهتنها با آسمان، بلکه با ژرفای جهان نیز پیوند دارند؛ جایی که در اسطورهها از آن با نامهایی مانند آپسو و تهوم یاد میشود و نمادی از آشوب پیش از آفرینش است.
آبهای آغازین؛ مرز میان آشوب و کیهان
تا اینجا دیدیم که مرکز جهان نقطهٔ اتصال زمین و آسمان است. اکنون الیاده لایهٔ دیگری به این تصویر اضافه میکند. از نگاه بسیاری از سنتهای دینی، مرکز جهان فقط راهی به سوی آسمان ندارد؛ بلکه به ژرفای جهان نیز راه پیدا میکند.
شاید در نگاه اول عجیب به نظر برسد: چرا یک معبد یا مکان مقدس باید با جهان زیرین نیز ارتباط داشته باشد؟
پاسخ الیاده این است که این مکانها درست در نقطهای قرار گرفتهاند که همهٔ سطوح هستی به هم میرسند.
در برخی از سنتهای باستانی گفته میشد معبد بر فراز آبهای آغازین بنا شده است. برای نمونه، الیاده به سنت بینالنهرین اشاره میکند. در آنجا از آپسو سخن گفته میشود؛ ژرفای اسطورهای آبهای آغازین که پیش از شکلگیری جهان وجود داشته است. در سنت عبری نیز مفهومی نزدیک به آن دیده میشود که تهوم نام دارد.
اما منظور از این آبها چیست؟ نباید آنها را با دریا یا رودخانه اشتباه گرفت. در زبان اسطوره، «آبهای آغازین» نماد وضعیتی هستند که جهان هنوز نظم و صورت امروزی خود را پیدا نکرده است؛ وضعیتی بیشکل و آمیخته که پیش از آفرینش وجود دارد.
به همین دلیل، در بسیاری از اسطورهها آفرینش جهان با جدا شدن و نظم یافتن همین آشوب آغاز میشود.
اگر بحث اپیزودهای قبل را به یاد بیاوریم، اینجا حلقهٔ دیگری از اندیشهٔ الیاده کامل میشود. او میگفت انسان دینی همواره میکوشد از آشوب فاصله بگیرد و در جهانی سامانیافته زندگی کند. اکنون روشن میشود که این نظم همیشه نسبت خود را با همان آشوب آغازین حفظ میکند؛ گویی کیهان بر لبهٔ همان بیشکلی نخستین بنا شده است.
به همین دلیل، مرکز جهان چنین جایگاه ویژهای پیدا میکند. مرکز فقط محل ارتباط با آسمان نیست؛ بلکه نقطهای است که گذار از آشوب به نظم را نیز یادآوری میکند.
به بیان دیگر، هر بار که معبدی ساخته یا مکانی تقدیس میشود، انسان فقط ساختمانی بنا نمیکند. او به شکلی نمادین همان عمل آغازین آفرینش را تکرار میکند؛ یعنی از دل بینظمی، جهانی معنادار پدید میآورد.
جمعبندی اپیزود پنجم
در این اپیزود دیدیم که از نگاه الیاده، انسان دینی هرگز در جهانی بیمرکز زندگی نمیکند.
جهان او همیشه پیرامون نقطهای شکل میگیرد که با امر قدسی پیوند دارد؛ نقطهای که آسمان، زمین و در بسیاری از سنتها حتی جهان زیرین را به هم متصل میکند.
به همین دلیل، کوههای مقدس، معبدها، زیگوراتها و شهرهای مقدس در فرهنگهای گوناگون فقط بناها یا مکانهایی تاریخی نیستند. آنها نماد این باورند که جهان زمانی معنا پیدا میکند که مرکز داشته باشد.
در این اپیزود فقط به بخشی از نمونهها و استدلالهایی پرداختیم که الیاده برای توضیح این الگو گرد آورده است. او در متن کتاب، با بررسی تمدنهای بسیار بیشتری، نشان میدهد این تصور تا چه اندازه در تاریخ ادیان و فرهنگهای انسانی گسترده بوده است.
برای آشنایی کاملتر با نمونههای کوه کیهانی، معبد، زیگورات، آپسو و تهوم و درک جایگاه آنها در الگوی مرکز جهان، پیشنهاد میکنیم بخش پنجم از فصل نخست کتاب «امر قدسی و امر نامقدس» را نیز مطالعه کنید.
در اپیزود بعدی چه خواهیم شنید؟
بحث مرکز جهان هنوز به پایان نرسیده است. در بخش بعد، الیاده پرسشی را مطرح میکند که در نگاه اول ساده به نظر میرسد، اما پاسخش یکی از مهمترین بخشهای این فصل است:
چرا تقریباً هر قوم و هر تمدنی، سرزمین خود را «مرکز جهان» میدانست؟
آیا این فقط تصوری اسطورهای بود یا شیوهای خاص برای فهم جهان و جایگاه انسان در آن؟
در اپیزود بعد همراه با الیاده به سراغ همین پرسش میرویم و خواهیم دید منظور او از این تعبیر چیست.
شنیدن پادکست در سایر پلتفرمها
علاوه بر پخشکنندهٔ موجود در ابتدای این صفحه، میتوانید اپیزودهای پادکست «امر قدسی و امر نامقدس» را در پلتفرمهای زیر نیز بشنوید و دنبال کنید: